چقدر...

غصه های پشت پنجره که کِش بیاید کم کم مُدلت عوض می شود.

این را وقتی می فهمی که در دوازدهمین روز از فصل محبوبت با دستهای باز روی تختت که بوی ملافه ی تمیز می دهد دراز کشیده باشی و بخواهی یک آرزو از ته دل بکنی.

چقدر جای خستگی هایم درد می کند!

 

پ ن: دلم یک دوست واقعی جدید می خواهد که فقط نگاهش کنم که فقط برایم حرف بزند.

 

 

/ 2 نظر / 30 بازدید
سارا

وقتی بعد از مرگ دردناک عموی عزیزت که می دونم چه اندازه وابسته اش بودی دیدمت با خودم گفتم چقدر بین یاسمن 15 ساله که مادربزرگش رو ناگهانی از دست داد و چند مه یک کلمه هم با کسی حرف نزد مذرسه نرفت فاصله است .خوشحال شدم که بهتر از پانزده سالگیت هستی و با قوانین دنیا کنار اومدی ولی این چند ماه فهمیدم که تو همون یاسمنی فقط به قول خودت مدلت فرق کرده مدل غصه خوردنت.. این همه نگرانی برای حال خانواده ات نابودت می کنه یاسمن. همه چی خوب پیش می ره مریضی همیشه هست برای همه هست . تو داری خودت رو هم مریض می کنی .مواظب خودت باش.

مونا

تو مثل برگ گلی... همیشه به این فکر می کنم کی لیاقت این همه معصومیت را خواهد داشت؟چه کار نیکی در زندگی کرده چه دعایی پشت سرش بوده که تا تو سر راهش قرار گرفته