امید...

همین روزها آفتاب پُر رنگ می شود. صدای آب شدن برف در کوچه می آید.گنجیشک ها پشت پنجره ی این اتاق می خوانند.بابا پامچال می کارد.مامان خونه را با عشق با غرُ می تکاند.بوی سنبل می آید.من وسط فرش نارنجی کهنه اتاقم دراز می کشم تخم مرغ رنگ می کنم.عشق می کنم.می خندم...

می خندم؟

دردها عادت می شود.حالمان خوب می شود.زندگی حالا حالا ها بی دغدغه می ماند.خدا هیچ کس را پیش خودش نمی برد...

امید به این خونه می آید...

مگه نه؟

/ 3 نظر / 24 بازدید

گلم:*

sara

azize delaaam dokhtare mehraboon

تو رو باید بغل کرد و بوسید فقط و فقط