قایقی باید ساخت...
با موهای خرگوشی و سارافون صورتی جلوم وایساده و زل زده
به چشمام و پاستیل نوشابه ای گاز می زنه و ریز ریز می خنده
و با گوشه ی چشم کاغذ رنگی ها رو نشونم می ده و دستام رو
محکم می کشه....
بازم دلش قایق کاغذی می خواد...
کودک درونم رو می گم....!

آره...
بازم دلش قایق کاغذی می خواد...
+
آسمان کوچک ; ۱٠:٢٩ ب.ظ ; جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦
............
هو هو چی چی.. هو هو چی چی...
احساس متفاوتی دارم
منفذ های مغزم یک دفعه باز شدن جریان زندگی رو دارم حس
می کنم...
بی وزنی..
دست های باز..
پرواز...
آه ه ه .. آسمان همیشه خاکستری شهر من...
پای پیاده ...
باد سرد پاییز...
برگ های نارنجی..
علی پهلوان از لحظه ام می خواند پرواااااااااااااااز کن پرواااااااااااااز
کن شاپرک ..
می خواند...
می خواند...
+
آسمان کوچک ; ٢:٤٢ ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦
