می گویند یلدا است...
پارسال این موقع دغدغه هام با بازی کردن با یه انار قرمز تپل که
در دستهام جابجا می شد کنار پنجره با صدای بیژن مرتضوی
(گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا..) همراه بود.
همش از خودم می پرسیدم سال دیگه این موقع من به چه
انگیزه ای زندگی می کنم ..؟
اصلا زنده می مونم یا نه و دستهایم قدرت همبازی شدن با یه
انار قرمز تپل را دارد یا نه...؟!
هنوز زنده ام.
لحظه هایم با دغدغه های شیشه ای می گذرد.هیچ انار قرمز
تپلی با دستهایم همبازی نیست ولی هنوز انار قشنگ است و
گاهی ترش...
کنار پنجره خبری نیست...
نه بیژن مرتضوی از لحظه ام می خواند نه کسی دیگر
انگیزه ای نیست ولی زندگی می کنم..
سخت نیست!
آره می گفت این بنده ی خدا دلخوشی ها کم نیست...
بماند که زیاد هم نیست..
خلاصه ملالی نیست ..
شایدم باشد ولی نامرئی..
مهم این است که می گذرد..
به سادگی و گاهی به سرعت و گاهی آرام..
م م م ...
چرا هیچوقت نتونستم عاشق کسایی باشم که
عشقشون بودم ولی همه میتونن عاشق کسانی
باشن که عشقشون هستن!
ایستگاه آخر است
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی پیراهن من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم.
ـ سهراب
