هر كجا هستم باشم آسمان مال من است

این خورده ریزه هایی که همین الان گوشه ی وجودم پخش و پَلا هستند قبلا اسمش آرزو بود که از بچگی تا همین چند ساعت پیش همه اش را در وجود خود 25 ساله ام تصور می کردم ...

هیچوقت بیشتر از بیست و پنج سالگی ام را تصور نکرده بودم...

شاید به خاطر همین است که آرزویی ندارم!

من چرا اینقدر بزرگ شدم که از تصوراتم هم بیرون زدم...؟

....

این منم!

اینم روز منه!

تولدم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

خدا دوستم دارد و ندارد و داشته و نداشته اش را نمی دانم

من که بی سر و صدا در یک گوشه ی نود درجه ی این چند ضلعی عجیب و غریب زندگی چمباتمه زده ام و پنجره ی بالا سرم را کمی باز گذاشته ام که گاهی افکارم هوایی بخورد.

هر چه چشمهایم را ریز می کنم و به این در و دیوار خیره می شوم تصویری از آینده نه تار و نه شفاف نمی بینم.

چند وقت است بوی عشق تازه ای می آید.

نمی دانم از کجا ولی می آید.

به خدا راست می گویم!

شاید پنجره را نباید زیاد باز گذاشت...

مخصوصا الان که پاییز است و رنگ برگ ها و بوی باران دل را قلقلک می دهد و یهو دیدی خنده ام گرفت...

و ...

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

سهراب!

چند بار دیگه از روی این سر مشقت بنویسم که

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین

مال من است.

چه اهمیت دارد گاه اگر می روید

قارچ های غربت!

 

تا دلم باورش کند؟

نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

کجای کاری؟

موهایم را  ببین! بیست سانتیمتر کوتاهش کردم،از کلافگی هایم چیزی کم نشد.

نا خون هایم را ببین! لاک صورتی هم کلافگی هایم را کم رنگ نکرد.

نه! نمی خواهم.برای گریه کردن تلنگر نمی خواهم گریه هم هیچوقت کلافگی هایم را با خود هیچ جایی جز تار و پود دستمال کاغذی های گُل گُلی نبرده است.

....

فقط پنجره را برایم باز بگذار...

ببین که این نفس راستکی راستکی بالا نمی آید.

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

آفتاب بی جون و بوی نارنگی سبز و لکه های سرخ انار روی لباسم و تب و عطسه و چشمای خون افتادم و  صدای کشیدن جاروی رفتگر محل روی برگ های خشکیده ی چنار یعنی اینکه...

شهریور دیگه ای هم رفت که رفت!

زنده می مونم...

به هوای اومدن بهار،به هوای شکوفه های درخت زردآلو،به هوای بوی بارون،بوی بارون بهار،به هوای...

هیچی...

...

...

خداحافظ تابستون!

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

هجده ساله بودم!

دنیا پُر از بن بست و گره و علامت سئوال و علامت تعجب و سه نقطه های واقعی بود.

دلم یه پنجره ی گُنده می خواست یه پنجره ی گُنده که اینجا بود! درست همین جا همین صفحه سفید...

بدون فکر توی این صفحه ی سفید می نوشتم می نوشتم می نوشتم که فقط غریبه ها بخونند و برایم بنویسند بنویسند بنویسند که شاید حالیم شود که بالاخره این زندگی حرف حسابش چی هست.

بیست و پنج ساله شدم.

دنیا پُر شد از آدم هایی که روزی عمدا و خیلی هم بی رحمانه چیزی را که من اسمش را "تهِ دل "می گذارم خورد می کنند و من انگار فقط بلدم با چشم های بسته رها کنم رهاااااااا تا روزیکه همه ی اون آدم ها یک سال نشده برگردند و طلب بخشش کنند البته هر کس به روش خودش!

انگار قرار است فقط بسوزم و ببخشم.بسوزم و ببخشم.

ببخشم که از عذاب وجدان ها کم کنم نه که آغازی در کار باشد.

بگذریم...

بگذریم...

اینجور حرفا صدایم را می لرزاند و خَش دار می کند و گلویم یک جوری می شود.

بگذریم...

اینها را گفتم که آخرش بگویم امروز هفتمین سال تولد وبلاگم است.

و شاید تولد غریبه هایی که دوست واقعی هفت ساله و چند ساله و چند ماهه و چند روزه ام شدند.

دوستتون دارم :)

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

گاهی به عمری که گذشته فکر می کنم.

به چیزهایی بیشتر از یک حسرت بیشتر از ای کاش ها بیشتر از نمی دونم ها شاید ها قسمت ها حکمت ها کوچک و گرد بودن دنیا و رسیدن و نرسیدن کوه ها و آدم  هابه هم و...

انگار همیشه یک جای کار می لنگد!

آن وقتی که باید پای نباید وسط است و آن وقتی که نباید پای باید...

هیچ چیز تغییر نکرده است این عکس العمل است که تغییر کرده است و شاید حقیقت در همین عکس العمل است که عمل ها را برایم اینقدر جدی زیر سئوال برده است.

دنبال دلم می خواهد ها هستم!

ولی دلم انگار قانع شده است که دیگر چیزی نمی خواهد.خب شاید این هم قسمتی از زندگی باشد قسمتی از سن قسمتی از قسمتهایی از این سن از آن نه از این  سن از این عمر...

به نظرم جایی از این زندگی فیکساتیو مرغوبی به وجودم خورده است که هر چه این باد می وزد هر چه تکانم می دهند هر چه فوتم می کنند تکان نمی خورم که نمی خورم چه بخواهم چه نخواهم.

پس اونی که اون روزها بهش فکر می کردم اینم که هستم و نمی دانستم و دلم می خواست که بدانم!

چقدر جالب است نه؟!

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

تیر هم که دارد ته می کشد!

دچار قحطی واژه شده ام.

سر پایینی خوبی است.

دنده خلاص است و می روم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

امروز چندم است؟ هنوز خرداد باید باشد.

من که همه عمر محو تماشای حرکت عقربه های ساعت و ورق زدن تقویم بودم نفهمیدم چه شد که زمان اینگونه در من ثابت شده و تکان نخورده است.

شاید خیلی چیزها هنوز سر جایش باشد شاید هم خیلی چیزها دیگر سر جایش نباشد.

سر جایش باشد و نباشد به یک اندازه می تواند کمی فقط کمی عجیب باشد.

این ها را گفتم که بعد ها یادم باشد که این روزها چقدر با این ذهن و روح و روان پر از سکوتم احساس عجیبی دارم.

شاید چون هیچوقت اینقدر تسلیم زندگی نبوده ام که با خیال راحت هر طرف که دلش بخواهد دستم را بکشد و با خود ببرد.

شایدهایم مثل همیشه زیاد است.

مهم بایدهایی است که می تواند وجود داشته باشد ولی دیر شده است و دیگر نیست.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |

بهار و روزهایش با صدای له شدن گوجه سبزهای ترش زیر دندونم و بوی کولر و طعم زردآلو می گذرد.

کَلّه ام رو می خارونم انگشت های پایم را تکونی می دهم خودم را می کِشم استخون هایم تَق تَق صدا می دهد و مسیر سر بالایی رو که نفس زنان آمده ام با چشم های بسته لی لی کُنان بر می گردم.

به پشت سر نگاه نمی کنم،مطمئنم مانع ها را درست رد کرده ام.

دستی برای آسمان تکان می دهم و ادامه می دهم...

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط آسمان کوچک نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ